تبليغاتX
بانوي كوه

بانوي كوه

بانوي كوه


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:16  توسط بانوي كوه  | 

خوش به حالت ،خيلي خوش شانسي ،هيچ وقت يادت نره

شنيدم كوه من باباي بچه تو شده

خوش بحالت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:10  توسط بانوي كوه  | 

منو حالا نوازش کن ، که این فرصت نره از دس

شاید این آخرین باره ، که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن ، همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید ، به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود ، تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش ، اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم آخر، تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم ، میدونم قسمتم اینه

تو از چشمای من خوندی ، که از این زندگی خستم

کنارت اونقدر آرومم ، که از مرگ هم نمیترسم

تنم سرده ولی انگار ، تو دستای تو آتیشه

خودت پلکامو میبندی و این قصه تموم میشه

هنوزم میشه عاشق بود ، تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش ، اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم آخر، تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم ، میدونم قسمتم اینه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 13:56  توسط بانوي كوه  | 

بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

 و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

 برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

.نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

.بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

 هنگام دیدن چشمانت....

بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد..

.دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

 تا بگوید

:"دوستت دارم"

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

و امید چشم بر هم گذاشتنم....

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

.باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

.نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

.تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...

.نوشتم:"دوستت دارم"

و

 نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....

روزی به خاک بر می گردم

 سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...

روزی که ره گذری غریبه

 گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که

نام تو روی آن حک شده است...

ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...

قبر را روی آن قرار خواهد داد...

روی تپه ای که دور از شهر است

 و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...

آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

 که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و

چتری در دستانت نباشد...

.من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد...

بعد از مرگم  چه کسی

فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟


بعد از مرگم چه کسی

با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟

بعد از مرگم چه کسی

گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی

برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟

بعد از مرگم چه کسی

به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟

بعد از مرگم چه کسی … ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 15:49  توسط بانوي كوه  | 

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

 

 

 

زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت

 

 

 

چه تفاوت که چه خوردست،سم یا غم دل

 

 

 

آنقدر غرق جنون بود که پرپر شدو رفت

 

 

 

 روز میعاد،همان روز که عاشق شده بود

 

 

 

مرگ با لحظه ی میعاد برابر شد و رفت

 

 

 

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

 

 

 

 عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

 

 

 

 هر غروب كز دل خرشید گذر خواهی کرد

 

دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 15:48  توسط بانوي كوه  | 

دلم برای دیدن چشمهای قشنگت تنگ شده است
دلتنگی هایم همیشگیست
اشکهای روی گونه ام تمام نشدنیست
حالا دیگر حتی گرفتن دستهایت یکی از آرزوهای من است
در آغوش گرفتنت رویای شیرین من است
رویایی که در سر دارم قشنگترین صحنه زندگی من است
تو نمیدانی که آنچه در دل دارم درد چند ساله ی من است
تو نمیدانی که بودنت بهانه ای برای بودن من است
پس بدان و بمان با منی که بی تو ، حتی یک لحظه نیز نمیتوانم بی تو بودن را تحمل کنم
آن زمان که عاشق شدم ، آن لحظه که تو به قلبم آمدی ، قلبم تا ابد مال تو شد و نفس کشیدنم به شرط بودن تو شد
آری حالا که تو هستی ، دلتنگی نیز با من است، سخت است دور از تو بودن تحمل این درد کار من است.
هر لحظه که نفس میکشم ، عاشقتر میشوم ، هر چه با تو می مانم تشنه تر میشوم.
تشنه ی گرفتن دستهای گرمت ، تشنه ی بوسیدن گونه ی مهربانت.
دلم برایت تنگ شده عزیزم ، دلم تنها تو را میخواهد عزیزم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 13:29  توسط بانوي كوه  | 

بـه خــداحــافـظی تــلخ تــو سوگــند، نشد

کـــه تو رفـتی و دلــم ثــانیه ای بنـد نشــد

لــب تـــو مــیوه مــمنـــوع، ولــی لــبهــایـم

هــرچــه از طعم لب سرخ تو دل کـند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هــرکسی در دل من جـــای خودش را دارد

جــــانشین تـو در این سینــه خــداوند نشد

خـــواستند از تـو بگــــویند شبی شـاعــرها

عــاقـبت بــا قلـــم شرم نــوشتـند: نـشــد!

http://mehrsa.persiangig.com/image/ghor0ob.jpg



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 13:20  توسط بانوي كوه  | 

بی تو

خانه‌ی عمرم

از پای‌بست

ویران است


ای

بست ِ پای ِ من به‌زند‌گی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 9:31  توسط بانوي كوه  | 

حال دلم ابری است


اما باران نمیبارد


بغض خاطراتت راه گلو را بسته
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 9:30  توسط بانوي كوه  | 

بی شک " آغوش تو "

هشتمین عجایب دنیاست

... واردش که میشوی زمان بی معنا میشود
... ...
هیچ بُعدی ندارد

بی آنکه نفس بکشی روحت تازه میشود

تمام ثروت دنیا را به یک وجبش خواهم بخشید


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 9:26  توسط بانوي كوه  |